A KISS MADE OF BLOOD
PART:۱۸
°°°°°°°°°°°
«سکوت شب»
ماشین در جاده تاریک شهر میلغزید. نور چراغها روی آسفالت خیس میشکست و میدوید. میکا کنار پنجره نشسته بود. و حالا در ماشین دشمن خانوادگیشان نشسته بود. بعد از چند دقیقه، ماشین از شهر خارج شد. درختهای بلند دو طرف جاده قد کشیده بودند. در نهایت ماشین جلوی یک دروازه فلزی بزرگ توقف کرد. میکا اخم کرد. «اینجا کجاست؟»
جونگکوک چیزی نگفت. فقط دکمهای روی فرمان زد. دروازه با صدای سنگینی باز شد. ماشین وارد محوطهای وسیع شد خانهای مدرن، شیشهای و تاریک میان درختها. ماشین خاموش شد. میکا آهسته گفت: «پس… اینجا جاییه که قراره قایم بشیم؟»
جونگکوک نگاهش را به جلو دوخت. «من قایم نمیشم فقط نمیذارم کسی به تو برسه.»
قلب میکا ضربهای محکم زد. جونگکوک از ماشین پیاده شد. چند ثانیه بعد در سمت میکا را باز کرد. «بیا.»
میکا پیاده شد. هوای جنگل سرد بود و بوی خاک مرطوب میداد. او به خانه نگاه کرد. پنجرههای بلند، نور کم، سکوت سنگین. جونگکوک در را باز کرد. چراغهای داخل خانه روشن شد. فضا بزرگ، خلوت و مینیمال بود. دیوارهای تیره، مبلمان ساده چرم، پنجرههایی که جنگل را قاب گرفته بودند.
میکا آرام داخل شد. جونگکوک از آشپزخانه یک لیوان آب آورد و جلو او گرفت. «بخور.»
میکا لیوان را گرفت. دستهایش هنوز کمی میلرزید. جونگکوک متوجه شد. او آرام گفت: «هیچکس امشب به اینجا نمیاد.»
میکا جرعهای نوشید.بعد آهسته پرسید: تو از اول میدونستی پدرم پشت اون حمله بود؟»
چشمهای جونگکوک تاریک شد. «حدس میزدم.»
«پس چرا…چرا وقتی اون شب زخمی اومدم در خونهات… کمکم کردی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: «چون تو اون حمله رو برنامهریزی نکرده بودی.»
میکا سرش را پایین انداخت. «اما هنوز هم… دشمن خانوادگیتونم.»
جونگکوک نزدیکتر آمد. روبهروی او ایستاد. «تو دختر اون مردی اما خود اون مرد نیستی.»
سکوت کوتاهی افتاد. میکا به بالا نگاه کرد. «پس چرا همیشه با من مثل دشمن رفتار میکردی؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت: «چون اگه نمیکردم…خیلی چیزها سختتر میشد.»
«مثل چی؟»
جونگکوک جواب نداد. میکا چشمهایش را باریک کرد. «جونگکوک.»
او بالاخره گفت: «مثل اینکه الان اینجا نبودی.»
میکا چند ثانیه به او خیره ماند. «تو هیچوقت واقعاً از من متنفر نبودی… درسته؟»
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.«نه.»
میکا زمزمه کرد: «پس چرا همیشه اونطوری نگاهم میکردی؟»
جونگکوک یک قدم جلو آمد. چشمهایش در نور کم خانه عمیقتر شده بودند. «چون اگه بیشتر از اون نگاهت میکردم…ممکن بود اشتباه بزرگی بکنم.»
قلب میکا تندتر زد. «چه اشتباهی؟»
«تو رو قبل از امشب انتخاب کنم.»
سکوت در خانه پخش شد. میکا آهسته نفس کشید. «و الان؟»
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت. «الان تو اول انتخاب کردی.»
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند. بعد میکا خیلی آرام پرسید: «اگه فردا جنگ شروع بشه چی؟»
جونگکوک بدون تردید جواب داد: «میشه و تو جایی میمونی که امن باشی.»
میکا آهسته گفت: «و اگه نخوام قایم بشم؟»
چشمهای جونگکوک برای یک لحظه برق زد. «اونوقت باید یاد بگیری کنار من بجنگی.»
میکا لبخند خیلی کمرنگی زد. «شاید بخوام...گه قراره همهچیز رو از دست بدم ...حداقل نمیخوام فقط تماشاگر باشم.»
جونگکوک چند ثانیه او را نگاه کرد. بعد آرام گفت: «پس باید قویتر از چیزی که فکر میکنی بشی.»
و برای اولین بار آن شب نگاهش دیگر شبیه نگاه یک دشمن نبود. شبیه نگاه کسی بود که تازه فهمیده چقدر دیر اما چقدر جدی یک نفر را وارد دنیای خودش کرده است.
°°°°°°°°°°°
«سکوت شب»
ماشین در جاده تاریک شهر میلغزید. نور چراغها روی آسفالت خیس میشکست و میدوید. میکا کنار پنجره نشسته بود. و حالا در ماشین دشمن خانوادگیشان نشسته بود. بعد از چند دقیقه، ماشین از شهر خارج شد. درختهای بلند دو طرف جاده قد کشیده بودند. در نهایت ماشین جلوی یک دروازه فلزی بزرگ توقف کرد. میکا اخم کرد. «اینجا کجاست؟»
جونگکوک چیزی نگفت. فقط دکمهای روی فرمان زد. دروازه با صدای سنگینی باز شد. ماشین وارد محوطهای وسیع شد خانهای مدرن، شیشهای و تاریک میان درختها. ماشین خاموش شد. میکا آهسته گفت: «پس… اینجا جاییه که قراره قایم بشیم؟»
جونگکوک نگاهش را به جلو دوخت. «من قایم نمیشم فقط نمیذارم کسی به تو برسه.»
قلب میکا ضربهای محکم زد. جونگکوک از ماشین پیاده شد. چند ثانیه بعد در سمت میکا را باز کرد. «بیا.»
میکا پیاده شد. هوای جنگل سرد بود و بوی خاک مرطوب میداد. او به خانه نگاه کرد. پنجرههای بلند، نور کم، سکوت سنگین. جونگکوک در را باز کرد. چراغهای داخل خانه روشن شد. فضا بزرگ، خلوت و مینیمال بود. دیوارهای تیره، مبلمان ساده چرم، پنجرههایی که جنگل را قاب گرفته بودند.
میکا آرام داخل شد. جونگکوک از آشپزخانه یک لیوان آب آورد و جلو او گرفت. «بخور.»
میکا لیوان را گرفت. دستهایش هنوز کمی میلرزید. جونگکوک متوجه شد. او آرام گفت: «هیچکس امشب به اینجا نمیاد.»
میکا جرعهای نوشید.بعد آهسته پرسید: تو از اول میدونستی پدرم پشت اون حمله بود؟»
چشمهای جونگکوک تاریک شد. «حدس میزدم.»
«پس چرا…چرا وقتی اون شب زخمی اومدم در خونهات… کمکم کردی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: «چون تو اون حمله رو برنامهریزی نکرده بودی.»
میکا سرش را پایین انداخت. «اما هنوز هم… دشمن خانوادگیتونم.»
جونگکوک نزدیکتر آمد. روبهروی او ایستاد. «تو دختر اون مردی اما خود اون مرد نیستی.»
سکوت کوتاهی افتاد. میکا به بالا نگاه کرد. «پس چرا همیشه با من مثل دشمن رفتار میکردی؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت: «چون اگه نمیکردم…خیلی چیزها سختتر میشد.»
«مثل چی؟»
جونگکوک جواب نداد. میکا چشمهایش را باریک کرد. «جونگکوک.»
او بالاخره گفت: «مثل اینکه الان اینجا نبودی.»
میکا چند ثانیه به او خیره ماند. «تو هیچوقت واقعاً از من متنفر نبودی… درسته؟»
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.«نه.»
میکا زمزمه کرد: «پس چرا همیشه اونطوری نگاهم میکردی؟»
جونگکوک یک قدم جلو آمد. چشمهایش در نور کم خانه عمیقتر شده بودند. «چون اگه بیشتر از اون نگاهت میکردم…ممکن بود اشتباه بزرگی بکنم.»
قلب میکا تندتر زد. «چه اشتباهی؟»
«تو رو قبل از امشب انتخاب کنم.»
سکوت در خانه پخش شد. میکا آهسته نفس کشید. «و الان؟»
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت. «الان تو اول انتخاب کردی.»
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند. بعد میکا خیلی آرام پرسید: «اگه فردا جنگ شروع بشه چی؟»
جونگکوک بدون تردید جواب داد: «میشه و تو جایی میمونی که امن باشی.»
میکا آهسته گفت: «و اگه نخوام قایم بشم؟»
چشمهای جونگکوک برای یک لحظه برق زد. «اونوقت باید یاد بگیری کنار من بجنگی.»
میکا لبخند خیلی کمرنگی زد. «شاید بخوام...گه قراره همهچیز رو از دست بدم ...حداقل نمیخوام فقط تماشاگر باشم.»
جونگکوک چند ثانیه او را نگاه کرد. بعد آرام گفت: «پس باید قویتر از چیزی که فکر میکنی بشی.»
و برای اولین بار آن شب نگاهش دیگر شبیه نگاه یک دشمن نبود. شبیه نگاه کسی بود که تازه فهمیده چقدر دیر اما چقدر جدی یک نفر را وارد دنیای خودش کرده است.
- ۱۰.۸k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط